تبليغاتX
بینم شعرامو خوندی..!؟























بینم شعرامو خوندی..!؟

این روزها جز قلم و دفترم دلم هیچ چیز نمی خواهد...

گویی با تمام دنیا قهر هستم ولی دوست می دارمشان...

به زور عاشقم کردند...تومه ی خود خواهیی کسی شدم که حالا

در مقابل چشمانم به کس دیگر دل بست...

گفتند دوستش بدار...دوستت دارد...تنهاست...پژمردست....

در خویش تن شکسته ام ،خرد شدم ،نمی دانم که آیا کسی هست که مرا از نو بند بزند؟!؟

ساز زندگیم همیشه نا کوک می نواخت اما حالا دیگر او هم نمی نوازد...

 بگذریم از سالها پیش است که نخواسته ام به کسی دل بدهم ،اما حالا که ندانسته گرفتار

خود خواهیش شده ام راهی برایم باقی نمانده...

از اشکهای جاری نشده ام بدانید که اگر روزی آه ام دامنش را بگیرد خانمانش همچون

زلف بلندش سیاه میشود...

اما آه نمی کشم ،خوب میدانم که آن دستها به هیچکس وفا نمی کند!

راز دنیا در همین است ،که بسوزی دل ببندی و بسوزی جداشوی...!

این رازیست که برای همه فاش شده است.

دیدنش مرا آزار می دهد، چرا که با هر بار دیدنش بیش از پیش خرد میشوم....

نا مرووت دیگر چیزی از من باقی نمانده از من بگذر...

به دست خط نمناک در اشک آلوده شده ام قسم می خورم

که دیگر نگذارم به ذهنم خطور کنی...

اما چه بسی که خوب میدانم هیچ فایده ای ندارد و بی اختیار قسمم می شکند...

می شکند... درست مثل خودم...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 8:47 توسط آرش| |

چند سال پیش تو این شبا

با خدا نشسته بودم

داشتم باهاش حرف میزدن

که یه هو ازش شنیدم!

گفتش دیگه وقتش شده

بفرستمت روی زمین

می خوام بری آدم بشی

جملشو بست فقط همین

چند لحظه بین منو اون

سکوت ،حکم فرما نشست

تا که بلند فریاد زدم

سکوت حکم فرما ،شکست

گفتم خدا چی شد مگه؟

نکنه حرف بد زدم!

حالا ازم غصه داری؟

یا که منم خیلی بدم؟

گفتش نه تفکی ،گلم

سرنوشته همه اینه

چند شب فرشته بمونن

آدم شدن در کمینه

گفتم خدا رحمی بکن

من نمی خوام برم زمین

آغوش تو خیلی خوبه

گرگا نشستن به کمین

گفتش میخوام یه جا بری

کم نداره اونم ازم

یه آغوش در انتظارته

یه آغوش ،آغوش یه زن

مهر محبتا همه

تو اون خلاصست ،میبینی

هر جا کم آوردی نترس

پیش یه مرد مینشینی

اسم این دوتا واست میشه

یه پدر و مادر خوب

کولتو جمع کن و برو

محکم در خونرو بکوب

اشک چشام که راه گرفت

پیشونیمو بوسه ای زد

گفتش یه راه پیش روته

راه نده به دلت تو بد

سرمو انداختم پایین

گفنم باشه منم میرم

هیچ حرف دیگه ای نزد

حالا دیگه فهمیدم کیم

از اون وقتا فقط یه چیز

شده دوا و مرحمم

چه خوب یادم مونده که اون

ریختش آبو پشت سرم...!

 

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 1:10 توسط آرش| |

بسـاط کـرده ام و تمــام نــداشتــه هایـم را بــه حــراج گذاشتـهام...

بـی انصـــاف!! چــانـه نــزن...

حسرت هایم بـه قیمــت عمـــرم

تمــام شـــده . . .!!

 

 


فاصله دخترک تا پيرمرد يک نفر بود، روي نيمکتي چوبي، روبروي يک آبنماي سنگي.

پيرمرد از دختر پرسيد:

- غمگيني؟

- نه.

- مطمئني؟

- نه.

- چرا گريه مي کني؟

- دوستام منو دوست ندارن.

- چرا؟

- چون قشنگ نيستم

- قبلا اينو به تو گفتن؟

- نه.

- ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که من تا حالا ديدم.

- راست مي گي؟

- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پيرمرد رو بوسيد و به طرف دوستاش دويد، شاد شاد.

چند دقيقه بعد پيرمرد اشک هاشو پاک کرد، کيفش رو باز کرد،

عصاي سفيدش رو بيرون آورد و رفت...

 

 

 

تنهایی یعنی...

از میان این همه "بود"

من در آرزوی یکی ام که " نبود..,!

 

 

 

همه ی نیمکت های پارک دو نفرَن...
بیخیال،
رویِ چمن میشینم .

 

 


دلم بهانه ات را مي گيرد
چقدر امروز حس با تو بودن دارم
صدايت در گوشم مي پيچد و من مي گويم : جانم ... مرا صدا کردي ...؟

 


در بـــــــاز و بـسـتـه شُـد
حـتـمـــا بــــاز بـ ـ ـاد شـــوخـي اشـ گــرفـتـه
اداي آمــدنـتــ را در مـيــ آورد!

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 1:17 توسط آرش| |

های سهراب منم
من صدایت کردم!!؛
کفش هایت با من
داشتم می گفتم؛... قایقت جا دارد؟

... ... پشت دریا... آن سو...
هر کجا راهی هست
هر کجا قایق تو خواهد رفت
ذهن من می آید...

بخدا چینی تنهایی من هم افتاد
تک به تک پژمردند
روشنی من، گل، آب...

قفسی را که در آن کرکس نیست
من ندانسته گرفتار شدم...
بین مردم ماندم؛

بی گمان پای چپر های همه شیطان است
و خدا دورتر از آنکه زمین می تابد

دست هر کودک ده ساله ی شهر
ساختار تبری است
سبزه ها را یک یک می شکنند

راست می گفتی تو؛
دور باید شد از این خاک غریب...

آب دریا هم تا گل نشده...
باید رفت...

با تو هستم سهراب
من صدایت کردم؛
قایقت جا دارد؟؟؟
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 14:50 توسط آرش| |

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

 

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

 

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

 

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

 

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

 

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

 

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

 

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

 

خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی

 

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

 

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

 

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 15:39 توسط آرش| |

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته در این بغض درنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یار ترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه میگفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
 
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

 

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 0:46 توسط آرش| |



خاطرات كودكي زيباترند
يادگاران كهن مانا ترند

... درسهاي سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مكارو دزد دشت وباغ

روز مهماني كوكب خانم است
سفره پر از بوي نان گندم است

كاكلي گنجشككي با هوش بود
فيل ناداني برايش موش بود

با وجود سوز وسرماي شديد
ريز علي پيراهن از تن ميدريد

تا درون نيمكت جا ميشديم
ما پرازتصميم كبري ميشديم

پاك كن هايي زپاكي داشتيم
يك تراش سرخ لاكي داشتيم

كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هايش درد داشت

گرمي دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ كاه بود

مانده در گوشم صدايي چون تگرگ
خش خش جارو ي با پا روي برگ

همكلاسيهاي من يادم كنيد
بازهم در كوچه فريادم كنيد

همكلاسيهاي درد ورنج وكار
بچه هاي جامه هاي وصله دار

بچه هاي دكه خوراك سرد
كودكان كوچه اما مرد مرد

كاش هرگز زنگ تفريحي نبود
جمع بودن بودوتفريقي نبود

كاش ميشد باز كوچك ميشديم
لا اقل يك روز كودك ميشديم

ياد آن آموزگار ساده پوش
ياد آن گچها كه بودش روي دوش

اي معلم ياد وهم نامت بخير
ياد درس آب وبابايت بخير

اي دبستاني ترين احساس من بازگرد اين مشقها را خط بزن
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 0:20 توسط آرش| |

ستاره باکوچیکیش

اگر تو آسمون نباشه

آسمون به بزرگیش

باید یکجا فناشه

قشنگی آسمون

به بودن ستارست

اگر یه وقت نباشه

باید جفت چشمو بست

چیدن دونه دونه

ستاره ها قشنگه

اگر یه شب تموم شن

دنیا یه پاش میلنگه

هر کس تو آسمونش

فقط یه تک ستارست

میشه از رو ستارش

فهمید طرف چکارست

اما ما تو آسمون

حتی یه تار نداریم

خوش به حال بعضیا

میگن ستاره داریم

آسمون چه قشنگه

وقتی ستاره توشه

اونکه آسمونش صافه

چقدر گیجو مدهوشه

خدا بیا به حرفم

چند لحظه ای گوش بده

منم ستاره میخوام

یه خورده شادی می خوام

خدای من این همه

تو آسمون ستارست

یکی به من ندادی

گفتی طرف بیچارست

ولی منم دل دارم

اونشب خودت دادی بم

گفتی که خوب نگه دار

یه گنجینه دادی بم

یه روز در دلمرو

با یه آجر شکستم

خواستم بنم توش چیه

چی گذاشتی تو دستم

وقتی توی دلم رو

دیدم زدم تو سرم

دیدم که توش خالیه

خدا کادوت قلابیه

اشکال نداره خدا

شاید دست خاله

مثل همه آدما

بی کاری هم کاریه

شاید دیگه ستاره

نداشتی که بدی من

ستاره هم نمی خوام

تو هم شدی مثل من

حالا دیگه آسمون

با ستاره های دیگرون

یه خورده ای قشنگه

غصه نخور خدا جون

دنیایی که تو ساختی

سرتا پاش همین رنگه

 

پایان

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 20:35 توسط آرش| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت